اللهم لك الحمد حمدالشاكرین لك علی مصابهم الحمدلله علی عظیم رزیتی اللهم ارزقنی شفاعةالحسین یومالورود و ثبت لی قدم صدق عندك معالحسین و اصحابالحسین الذین بذلوا مهجهم دونالحسین علیهالسلام ..
خدایا برای تست حمد و ستایش سپاسگذاران تو بر مصیبت زدگی آنها. ستایش خدای را بر بزرگی مصیبتم. خدایا روزیم عطا كن شفاعت امام حسین را در روز ورود به قیامت و ثابت بدار گام صدقم را نزد خود با حسین و یاران حسین، آنانكه جان دادند برای حسین علیه السلام.
+ نوشته شده در
Wed 8 Dec 2010ساعت 15:28  توسط آيه باران
|

می دانی..
تقصیر فاصله نیست.
هیچ پروازی
مرا به تو نمیرساند
وقتی که تو
در کار گمکردن خود باشی...
+ نوشته شده در
Tue 2 Nov 2010ساعت 11:8  توسط آيه باران
|
تنهایی برای من، هرگز آنجور که خیال میکردم نبوده، آنجور که بشود ادعاش کرد، که بشود سوگوارش بود و این سوگواری را رسما اعلام کرد تا عالم دنیا به احترام سوگت، کمی دور و برت را خالی کند، بلکه توی مصدوم بتوانی هوایی بفرستی میان سینهی تنگات.
تنهایی، همیشه جوری اتفاق افتاده که آدم شرم کرده بگوید تنهاست.
...
فهمیدهام تنهایی، دستِ کم برای من، وقتی نیست که کسی نیست.
وقتیست که میبینی باید مقابل آن که هست، آن که دوست داشتن داری برایش، دوست داشتن دارد برایت، سپر بگیری دستت.
وقتیست که بهت میگوید، بهش میگویی، مراقب خودت باش، و خوب میدانید که خودتان باید مراقب خودتان باشید، در مقابل هم حتی، در برابر گزند دوست داشتن، یا نداشتن، خواستن یا نخواستن.
...
فهمیدهام نام دوست داشتن ِ بیگزند را، میشود گذاشت دوست نداشتن.
زیاد شنیدهام که «اصلن دوست داشتن بلدی تو؟»
فهمیدهام که آدم میتواند در دوست داشتن هم تنها باشد.
تنها بماند.
+ نوشته شده در
Sat 9 Oct 2010ساعت 20:23  توسط آيه باران
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیرهای گرفته سینهی تو را
که با هزار سال بارش شبانهروز هم
دل تو وا نمیشود...
همهچیزها سخت ِآدم میشود گاهی.
حتی کلمات عزیز ِمحبت، مقطع و خلاصه، توی اساماس.
حتی انگشتهای مامان، وقتی میپرسد گریه میکنی؟ و تو پشت کرده به او، رو به دیوار، میگویی نه، که یکهو انگشتهاش را حس میکنی که نمایش تو را باور نکرده، آرام از روی چشمها میگذرند، دنبال اشک.
حتی پرندههایم که حالا دیگر صبح و عصر، دو نوبت، بالکن را روی سرشان میگذارند.
حتی این نسیم شهریور، نور پاییز و درختها که زود دارند خزان میکنند.
حتی تقویم، حتی تقویم...
+ نوشته شده در
Fri 27 Aug 2010ساعت 14:19  توسط آيه باران

دلگیرم که از این همه بهار و نسیم و هوای خوش٬ هیچ سهمی به موهایم نمی رسد..
+ نوشته شده در
Sun 2 May 2010ساعت 5:20  توسط آيه باران
وقتی دست هایت لرزیدند
و دلت لیـز خورد
در
تنگ خالی شب عیـدم
تازه فهمـیدم عاشق شدی!!
+ نوشته شده در
Thu 25 Mar 2010ساعت 13:8  توسط آيه باران
|

صدای بارون می یومد ، پنجره را باز کردم ، چراغ های اتاقمم خاموش ،همه شهر همین کار را کرده بودند ،همه خوابیده بودند ، من بیدارم ، من دلم گرفته ، هوا بوی شمال میده ، بوی یه کلبه چوبی ، پتوم را انداختم رو شونه هام ، کاش یه لیوان چایی داغ کنار دستم بود ، کاش می شد آتیش روشن کرد ، کاش می شد رفت کنار شعله اش نشست و زل زد به صدای بارون ، بعد دقیقا همون موقع که مست صداش میشی ، فریاد بکشی و بهش بگی : " گوش کن ، آتیش داره زمزمه می کنه" ، سرده...
ب.ن.۱: دلتنگم/دلتنگ تو/صدام را می شنوی؟ من از لا درز پنچره ، از سه کُنج دیوار یه صدا هایی می شنوم ! تو داری چیزی زیر لب میگی؟ /فکر کنم دیوونه شدم...
+ نوشته شده در
Sat 27 Feb 2010ساعت 5:30  توسط آيه باران
|
(دختری با چتر زرد)
باران می بارد. هی پلک می زنم تا آب جلوی چشمم را نگیرد. من هم باید مثل همین دختری که با چتر زرد منتظر تاکسی ایستاده باران را پیش بینی می کردم و چترم را می آوردم!
باران بارید. از این که پیشنهاد او را رد نکردم و تا ایستگاه اول زیر چترش ایستادم پشیمان نیستم. آب همه ی شهر را برداشته بود. تاکسی ها حتی اگر خالی بودند از ترس خیس شدن صندلی هایشان نمی ایستادند. هدف ما این بود که زودتر به خانه برسیم. با این که خیس شده بودم، اما وقتی بعد از تمام شدن باران رنگین کمان را از روی پل هوایی عابر پیاده تماشا کردیم سرشار از حسی زیبا بودم.
باران باریده بود و حسی زیبا در من متولد شده بود. روزها راس همان ساعت سر خیابان می ایستادم و ماه ها منتظر دیدنش شدم. حالا سالهاست هر وقت از این خیابان رد می شوم، دختری که چتر زردش در کمد یادگاری هایش گذاشته باران پنج بعدازظهر سوم اردی بهشت را به یاد می آورد.
+ نوشته شده در
Sat 27 Feb 2010ساعت 5:0  توسط آيه باران
|

امشب چه حالی دارد هوای آسمان دل بی تاب من.
هوایی همانند آسمان غبار گرفته تو
حس باران است و بغضِ در گلو خفته و دل تنهای من.
چه سرد میبارد و چه سوزان ناله سر میدهد.
هوا، هوای بارانی ست... چترها را ببندیم!!
+ نوشته شده در
Mon 8 Feb 2010ساعت 2:30  توسط آيه باران
|

دیروز
وقتی که باران ترانه می خواند،
در شهر ما چترها گل کرده بودند
و کوچه ی ما
به پابوس تو
حنابندان بود!!
+ نوشته شده در
Wed 27 Jan 2010ساعت 10:47  توسط آيه باران
|